نسبت دین و فرهنگ از مسائلی است که اظهارنظر درباره آن، بدون تفکیک مستویات دین و تحدید معنای فرهنگ، به احکام متعارض میانجامد؛ دین گاه امری «فرافرهنگی»، گاه «سرچشمه، زاینده و سازنده فرهنگ»، گاه «جزء فرهنگ»، گاه «متأثر از فرهنگ»، و ... قلمداد میشود. در این مقال، فرهنگ «واقعیتی محقق و پسینی تلقی میشود که از طیف سازوارشدهای از بینشها، منشها، کششها و کنشهای انسانپی، جامعهزاد، هنجاروش و دیرزی صورت میبندد و چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی در زمان و زمین معینی استقرار مییابد» تلقی میشود. دین نیز در پنج مستوای «نفسالامری» در نزد شارع، «مُنزَّل» به قلب پیامبر، «مبلَّغ» به مردم، «متلقَّی» از سوی مردم، و «محقَّق» در جامعهی دینداران لحاظ میشود. مدعای مقال آن است که نسبت و مناسبات دین و فرهنگ، واحد و بسیط و ثابت نیست، بلکه تابع مستوای دین و حیث لحاظ آن است. دین حق در سه مستوای نخست از حیث حقیقت خویش «فرهنگزاد» (مولود فرهنگ) و فرهنگپذیر (تحت تاثیر فرهنگ) نیست، اما میتواند «بنفرهنگ»، یا «پیفرهنگ»، یا «فرهنگپرداز» و یا «فرهنگران» باشد. عناصر دین متلقّا و محقَّق نیز در صورت احراز خصائل فرهنگ میتوانند به «فرهنگوند» (جزئی از فرهنگ) یا «فرهنگواره» (چونان فرهنگ، گسترده و رسوخ یافته و رسوب شده) بدل شوند و در فرض تحقق حداکثری، فرهنگ تمام یک جامعه را سامان دهند به فرهنگ آن بدل شوند. کما اینکه در مقابل، فرهنگ میتواند بر «معرفت دینی» و «صور تحقق اجتماعی دین» اثر بگذارد؛ لیکن این اثر اقتضایی، محدود و سنجشپذیر است و وقوع آن با روایی معرفتی آن ملازمه ندارد. برآیند و حان کلام اینکه: «تحلیل نسبت دین و فرهنگ جز با تفکیک «مستوای دین» و «حیث نسبت» آن با فرهنگ، ممکن نیست. موضوع این مقال از سویی یکی از مباحث مهمّ «فلسفهی فرهنگ» و از دیگرسو از جمله مسائل خطیر «فلسفهی دین» و از سوی سوم از جمله مباحث جدّی «فلسفهی معرفت دینی» است.